تبليغاتX
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
تقدیم به قاصدکی که اوست بهترین شنونده حرفام
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

به نام حضرت معبود
تقديم به او
به او كه ياد و خاطرش در لحظه لحظه زندگيم جاودان است
به او كه محبت ،‌ رفاقت ،
صميميت و متانت را سرمشق اوست
به او كه رازداري امين هست و
سنگ صبورم
به او كه روح لطيف و مناعت طبعش را در بازار مكاره اين دنياي دني
به هيچ بهائي نمي فروشد
تقديم به او
به مهربانم
به بهترين دوست خوبم


(( قاصدك))

آخرين دلنامه | صندوقچه دلنامه | ايميل
حرفاي قبلي

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی
دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را
غم که با ماست مرا یاد تو می اند

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،

در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد
.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های

عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن

دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد

از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛

ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از
من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی
...
یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود
.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین

من و تو،...

 


[ ] +  87/06/06 گذر زمان 21:58  نگارنده  نیلوفر شب 
سلام خواهر گلم

نمیدونی چقدر خوشحالم کردی با اون حرفات

آخه بی معرفت نمیتونستی زودتر بهم بگی؟

چیه میترسیدی بیایم شیرینی بخوریم و شام

نه بابا نخواستیم

واقعا از ته دل دارم میگم

این پیوند فرخنده و زیبا بر هر دوتاتون مبارک باشه

از خدا برا هردوتاتون بهترینهارو خواستارم

اینو فعلا بهتون تقدیم میکنم تا زمانی که بتونم یه مطلب شیرین بنویسم

 

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرت از جانم فراموش

 


[ ] +  87/06/06 گذر زمان 17:46  نگارنده  هاله هامون 
عهد من و تو
خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

باید که با تو باشم ، در پای تو بمیرم

من با تمام جانم بر بسته و اسیرم

عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

این رشته تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست


[ ] +  87/06/05 گذر زمان 18:15  نگارنده  نیلوفر شب 

 

اگر درد ميدهي يا درمان

و اگر وصل ميدهي يا هجران

من همه را دوست دارم و راضيم به رضاي خدايم

چون همه پيش آمدها ، همه از طرف خداي مهربان است.

و همه از محبت اوست كه براي ما بندگان كمترين ، قابل درك نيست

خدايا

يه روزي كه بتونم همه اين محبتها رو درك كنم

تو رو بخاطر همه محبتهاي بيشمارت كه بهم دادي و درك نكردم شكر خواهم نمود

خدايا شكرت

 


[ ] +  87/06/05 گذر زمان 18:0  نگارنده  هاله هامون 
دل تنگیم برای

دلم براي كسي تنگ است كه زيبايي روح را مي ستايد

مهرباني را دوست دارد ، گذشت را مي فهمد

سادگي را زيور مي داند ، وفا را گوهر

دلم براي كسي تنگ است كه

چشمان خيس از اشك را مي بوسد و با سر انگشت مهربانش

آبي آسمان را نشان مي دهد

كسي كه به خاطرم آفتابي مي شود


[ ] +  87/06/05 گذر زمان 17:57  نگارنده  هاله هامون 

وقتی نيستی ، دلتنگی جايت را پر ميکند .

از دلتنگی نمي هراسم ،

ترسم از اين است که ميدانم تو هم دلتنگی ،

ميدانم قلب نازنين تو هم در جنگ گذر لحظه هاست

تا باز چشمانمان به هم خيره شود و ...

کاش دلتنگی هايت را به من می بخشيدی.ميدانم،

دلتنگيهايت بهترين لحظات تنهايی هايت است

اما هميشه من بهترينها را از تو خواسته ام ، مگر خود تو بهترين نبودی ؟


[ ] +  87/06/05 گذر زمان 17:56  نگارنده  هاله هامون 
سلام عزیزتر از جانم

میدونی که بین این همه دوستام هیچ کسی رو به اندازه تو دوست ندارم

همیشه خوبی و سعادتت تنها آرزوم بوده هست خواهد بود

بماند که بقیه چیا بهم میگن

 

هرگز نرود از یادم یادت


[ ] +  87/06/03 گذر زمان 23:17  نگارنده  هاله هامون 
سفر یعنی من و گستاخی من

همیشه رفتن هرگز نماندن

هزاران ساحل نا دیده دیدن

به پرسش های بی پاسخ رسیدن

صدای زنده بودن در خروشم

به ساحل چون آیم من خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست

برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست

دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا م از نسل چشمه سارم

رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست --  کسی که یار من نیست -- در انتظار من نیست !!

من آن موجم که آرامش ندارم


[ ] +  87/06/03 گذر زمان 17:39  نگارنده  هاله هامون 

ای یار من ای یار من  ای دلبرو دلدار من

ای محرم غمخوار من

ای دین و ای ایمان من خوش می روی در جان من

 ای درد تو درمان من

چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو

هفت آسمان رو بردرم از هفت دریا بگذرم

ای شعله تابان من

هم رهزنی هم رهبری هم این سری هم آن سری

ای نور بی پایان من

ای دیدن تو دین من ای روی تو ایمان من

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

ای دیدن تو دین من ای روی تو ایمان من

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو


[ ] +  87/06/03 گذر زمان 17:35  نگارنده  هاله هامون 
تقدیم به بهترین داداش دنیا

تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق

 

            تو مثل شبنم عشقی به روی پونه ی عاشق

 

                             تو مثل دست سپیده پراز تولد نوری

 

تومثل نم نم باران ،لطیف وپاک وصبوری

 

            تو مثل مرهم یاسی برای قلب  شکسته

 

                              توسایبان امیدی برای یک دل خسته

 

تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم

 

             تو مثل خنده ی یاسی ومثل غربت یک غم

 

                           تومثل جذبه ی عشقی درانتظار رسیدن

 

درامتدادنوازشی گلی به عاطفه چیدن

 

                تو مثل نغمه ی موجی غریب وآبی وساده

 

                                 شبیه شاخه گلی که افق زسقف صبر صداقت 

 

تو مثل گریه ی شعری به روی صحفه ی غربت

 

                      تو مثل لذت رویا تومثل شوق نگاهی

 

                                   هزار مرتبه خورشیدوصدافق پر ماهی

 

تو مثل لطف بهاری پرازشکوفه ی خواندن

 

                         تمام هستی من شد میان شعرتو ماندن

 

                                   

 

        


[ ] +  87/06/02 گذر زمان 17:32  نگارنده  نیلوفر شب 

مرد تنها بودم اما بي تو تنها تر شدم

آتشي افسرده بودم ليك خاكستر شدم

باغ جانم از بهار مهر تو گلخيز بود

فصل پاييز جدايي آمد و پر پر شدم


[ ] +  87/06/01 گذر زمان 22:55  نگارنده  هاله هامون 
با تو هستم ای ...

سلام

سلام به بلندای دلهای پاک عاشقی

سلام

سلام به وسعت نام خدایی

مسافرم از سرزمین آشنای محبت.

جوابم ده، رهگزرم

سرزمین دوستی، عشق و ایثار

یک زمین و هزاران قصه، قصه های آشنا!.

شباهنگام چون ماه در آسمان جلوه می کند، چون ستارگان، ظلمت شب را به روز آفتابی بدل می کنند.

دل گرفتارمی شود! گرفتار نگاهت. تا دریابی چشمان خسته ی انتظار را. تا در یابی قطره های اشک را که در کلبه ی چشم اسکان یافته. تا نظاره کنی التماس نرگسی های خسته را. نمی دانم، نمی دانم یافته ای آنچه را یافته ام، نمی دانم چشمان خسته ی تو چه می خواهند؟ قلب رنجور تو چرا ترک خورده است؟ تو کیستی، تو کیستی مرا اینچنین مجنون ساختی.

کاش لیلی من بودی. می دانم که لیلی منم! تو مجنون.

چه آزارها که لیلی به مجنون می دهد. مجنون من چرا لیلی را پاسخ نمی گویی؟ عشق را در چشمانت می بینم.

عطا کردی چشمانی پر از عشق که در زیبایی شهره شد. نمی دانم آنها که مرا معشوقه ی خود می خوانند از دل است؟، یا عاشق چشمان منند و خواهان لحظه هایی خوش با آنها، نه عمری با عشق من.

تو خود عاشقم کردی. بنگر بندگانت با من چه می کنند. خدایا دوستشان دارم، کاش می دانستند.

شکر می کنم برای آنچه به من عطا کردی.حتی چشمانم که گاهی آزارم می دهد. شکر می کنم تو را که یاریم ساختی تا سخت باشم برای آنها که مرا برای...

شکر می کنم که مرا پرده ی حیا عطا کردی. شکر می کنم تو را برای آنچه به من عطا کردی. شکر می کنم تو را ای مجنون من که همه چیز و همه کسم تویی.

من خواهان چیزی از درگاه توام. می خواهم عطایم کنی، می دانم که می کنی! پس مرا زیبایی عطا کن، زیبایی که همه عالم مبهوت شوند!

زیبایی که هر کس لایقش بود بر آن بینا شود. زیبایی که در هستی لنگه باشد.!

آری خود می دانی چه می خواهم، زیبایی معرفت را. بر همه چیز در عالم هستی. هر چه که موجوداست، هر چه آشکار و پنهان است و ...

عطا کن زیبایی علم را عطا کن زیبایی منطق را عطاکن زیبایی ادب را ، عطا کن زیبایی خدایی را، که زیباترین زیبایی هاست.

حال، نه فقط بر من برای همه ی بندگانت، که همگی شهره اند! چون خالقشان تویی.

 


[ ] +  87/06/01 گذر زمان 22:27  نگارنده  هاله هامون 
خدا رو دوست دارم

نه برای غصه هام ،

نه برای تنهایی هام ،

نه برای نداریام ،

خدا رو دوست دارم واسه این که

تو همیشه با اونی .


[ ] +  87/06/01 گذر زمان 11:44  نگارنده  هاله هامون 
من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم

اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم

بر لب کلبه ي محصور وجود،

من در اين خلوت خاموش سکوت،

اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم

اگر از هجر تو آهي نکشم،

تک و تنها،

مي شکنم

به خدا مي شکنم


[ ] +  87/06/01 گذر زمان 11:42  نگارنده  هاله هامون 
دل هیچکس نمی سوزد

برای حال غمناکم

مگر سوزد همان شمعی

که خواهد سوخت سر خاکم


[ ] +  87/06/01 گذر زمان 11:39  نگارنده  هاله هامون 

براي روز ميلاد تن من

نميخوام پيراهن شوري بپوشي

به رسم عادت ديرينه حتي

برايم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو

اگه به فكر هديه اي ارزنده هستي

منو با خودت ببر تا اوج خواستن

بگو با من كه با هم زنده هستيم

كه من بي تو نه آغازم نه پايان

توئي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين

بشه بي تو غم فرسودن من

نميخوام از گلاي سرخ و آبي

برايم تاج خوشبختي بياري

به ارزشهاي ايثار محبت

به پايم اشك خوشحالي بباري

بذار از داغي دستهاي تنهات

بگيره هرم گرم و بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خسته ام

ببيني آتش و خاكستر من

تو اي تنها نياز زنده موندن

بكش دست نوازش بر سر من

به تن كن پيرهني رنگ محبت

اگه خواستي بيايي ديدن من

كه من بي تو نه آغازم نه پايان

توئي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين

بشه بي تو غم فرسودن من


[ ] +  87/05/31 گذر زمان 18:41  نگارنده  هاله هامون 

با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود. نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت. کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم.

گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است.  گویی بیمار رنجوری را می برد.

گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ...  

اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟

 اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.


[ ] +  87/05/29 گذر زمان 17:57  نگارنده  هاله هامون 

نميدونم چي دارم مينوسيم و برا چي

شايد برا آروم شدن دلمه

امروز 17 روزه از خواهرم خبر ندارم

17 روزئي كه سعي ميكردم برام مثل چند ثانيه بگذره

17 روز دوري رو تحمل كردم ولي بالاخره طاقت تموم شد

وقتي مريم از آلمان زنگ زد و طبق روا حرفاي هميشگي رو زديم و از تو پرسيد

نتونستم جلوي خودمو بگيرم و زدم زير گريه . الانم اشكام سراريزه ولي ........

ميدوني تنها نوشتن ديه آرومم ميكنه

ديگه اينقدر كفر هم گفتم كه خدا هم قبولم نداره . اصلا قبولم نميكنه

حرفامو ، اشكامو

دلم برات خيلي تنگ شده به اندازه اين سه سال به اندازه تموم عمرم

ميدونم كار اشتباهي كردم

دل بسته شدم

عادت كردم بهت

ولي اخه نامروت

بهترين دوستم بودي و هستي و خواهي بود

با اينكه همين روزا بار سفرتو ميبندي و ميري

ولي من نميتونم فراموشت كنم

شايد برا هميشه و باز ميدونم اين خودش يه گناه بزرگه به كسي كه ازدواج كرده بشيني و فكر كني

ولي دست خودم نيست

نميتونم فراموش كنم

روزاي خوشي كه باهات اشتم

روزايي كه نبودي مثل الان

يادته دو سال پيش هم موقع تولدم رفتي و خبري ازت نبود

باز اونوقت خدا بهم نگاه كرد و فرستادم جايي كه بتونم آروم بشم ولي حالا .....

يكي بهم گفت اشك زيباست

حيفش نكن

ولي امروز اي كاش بود تا بهش ميگفتم

ميگفتم اشك وقتي زيباست كه برا دوري بريزي

تو روز نيمه شعبان تا حالا اينقدر دلم  نگرفته بود

اين اولين ساليه كه اينطور شدم

و اميدوارم آخرين سال هم باشه

قاصدكاي مهربون خدا

نميدونم خبر ندارم قاصدك من كجاست

قاصدك زيبا و شيرين زبانم

نميدونم تو چه حال هستي فط از خدا ميخوام هموني باشي كه هميشه آرزشو داشتي

كنار خونواده خودت

كنار عزيزات

كنار همه زندگيت

قاصدكا حالا وقتشه بريد

بريدهمونجايي كه بايد باشيد

پيش آن عزيز عزيزان و يار غايبم

 

نميدونم چي نوشتم و چطور نوشتم

ولي اينم يه برگ از زندگيمه كه دوست دارم همونطوري كه ميومد از دلم برام ثبت بشه


[ ] +  87/05/27 گذر زمان 20:14  نگارنده  هاله هامون 
تقديم به آخرين منجي

به نام حضرت عشق

می دانم چرا نمی آیی ، چون هنوز قامت ما خمیده و نشکسته.

می دانم چرا نمی آیی ، چون فریادهای به فلک رسیده ما مرغان مهاجر تو را از سفر کردن منصرف نکرده.

می دانم

آمدنت بهانه ای بزرگتر می خواهد.

بهانه های ما را که زیاد کوچک نیست بزرگ بپندار و بیا.

هر صبح جمعه آسمان به امید آمدنت آفتابی می شود و شب از غضه نیامدنت اشک میریزد.

اشکهای آسمانی را می بینی ؟

ای عزیز بزرگوار

دیگر از کلمات هم ملول شده ام ، کلمات خودت را به ما برسان.

عطش ما را نسبت به آن سرچشمه پاک الهی روشن فرما.

دستی بر دعا بیاور و خدایت را به حق همان اسم مکنون و محبوب سوگند ده تا عقده ظهور بگشاید و فضلی جدید آغاز گردد.

مولایم

امسال نیز بی حضورت تولدت را جشن گرفتیم به امید آنکه آخرین جشن بدون حضور سبزت باشد.

مولاي من

اگر دیدی روزی آسمان دیگر نمی بارد بدان داغی آفتابش برای سوختن از فراق توست.

 

یابن الحسن روحی فداک متی ترانا و نراک


[ ] +  87/05/25 گذر زمان 22:50  نگارنده  هاله هامون 

به انتهاي احساسي آرام انديشيدم                    

به آنچه که آرامشي بزرگ است

در نهايت تصويري عاشقانه

به دنبال نگاهی عاشق اما محروم

تصويري که سهمی از آن نداشتم

فقط حس می کردم آرامشی بزرگ است

پاکي آن احساس روحم را نوازشي داد

از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟

که از هوي و هوس راهش جداست

ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد

آنقدر آرام شدم که زجر دنيا فراموشم شد

بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود

از جنس باران که مرا جان بخشيد

از باران هم پاکتر مگر مي شود بود

گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد

مرا از عشق سيراب کند

اين احساس که از آسمان باريد

از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز

و حالا من هم قدري پاک شده ام

                       

تصوير خيالم مرا تا اوج برد و آرام کرد

****

خدايا الان 15 روز و 5 ساعت و 35 دقيقه هستش كه از خواهرم هيچ خبري ندارم

هيچ خبري

دلم براش به همون اندازه تنگ شده كه خودت ميدوني

همون اندازه كه خبر داري

دلم برا داداشي گفتناش و عزيز صدا كردناش تنگ شده

خدا جون

انتظارش برام داره سخت ميشه

ولي باز ميگم

خدايا

سلامتي ، سربلندي و سرحالي و شادابي خواهرم

بيشتر از خواسته هاي من با ارزشه و از درگاه پاكت خواستارم


[ ] +  87/05/25 گذر زمان 14:41  نگارنده  هاله هامون