و بارها نامت را به زبان میاورم ستارگان را همچون مروارید درخشان به تو تقدیم میکنم و همچو اهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم اورد از جنگل سبز چشمانت عبور میکنم وبه باغ دلت پناه میاورم بهترینم دلم برات خیلی تنگ شده ای که همه خوبیها را در وجود تو میبینم همیشه کلام مهربانت در ذهنم تداعی میشود امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه یاد و خاطره خوبیهایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت ای خاطره سبز من با تمام وجود گلبرگهای یاس محبت و یادت را ابیاری حواهم داد همیشه با تمام وجود دوستت خواهم داشت و در تمام لحظات به یاد تو و کلام پر از محبت تو می اندیشم من با تو سبز را شناختم و میخواهم یاد تو همیشه سبز باشد خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه ايي كه براي زيستن گذشته حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم در غروب تنهای دلم با ياد تو نشسته ام سراغ تو را از گنبد آبي عشق سراغ تو را از گلدسته هاي نور مي گيرم سراغ تو را از آيه هاي ايمان و موج و عاطفه سراغ تو را از پروانه هاي شور مي گيرم سراغ تو را اي رفيق نازنين روز خوشرنگ ازل ! از گلوي سرخ و پرآواز هر چه چلچله از طنين ترد هر دلدادگي از نيستان پر از شعر فراق از تمام سجده هاي بندگي سراغ تو را از گونه پرشبنم آلاله ها از گيسوي رقصان گند مزارها از مهر و ماه مهربان «كوتاهي رنگين كمان » از شميم اين طلوع رنگ رنگ ازتمام نسترنهاي قشنگ از حضور اشك در بيداري چشمان شب از حريم گونه هاي افروخته در داغ شب سراغ تو را از پونه هاي راز مي گيرم سراغ تو را از سرخي آواز مي گيرم «سراغ تو را از تمام وسعت پرواز مي گيرم» نه وصلت دیده بودم کاش که ای گل نه هجرانت که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سا ل ها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفت پیمانت چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خاک دامن گیر کن دستم به دامانت تمنای وصال نیست عشق من مگیر از من به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی بمیرم یا بمانم ؟ پادشاها چیست فرمانت شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین نباشد خون مظلومان ! که می گیرد گریبانت دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست امان ای سنگ دل از درد و اندوه فراوانت به شعرت شهریارا بی دلان تا عشق می ورزند نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت اما این امتحانت خیلی سخته یادت باشه و دوستیها ماندنی است حتی با سکوت باران را سنگها نمی فهمند باران را در دل نرم خاک می یابد سنگها هم روزی خاک می شوند ان وقت می فهمند که باران چه می گوید خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن تو خود گفتی که در دل دل شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن خدایا بیقرارم به جز تو چیزی نخواهم اگه عشقت گناه است ببین غرق گناهم و بغض .......... امشب رفته بودم مراسم دفاعیه پایاننامه کارشناسی ارشد یه همکار شایدم بیشتر از یه همکار چند وقت پیش یکی از همکارام گفت : کبوتر با کبوتر باز با باز ............... زیاد تحویل نگرفتم امشب به معنی واقعی دیدم بازم باید پا رو دل گذاشت شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون زتو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره دیگر نیست شبها چو در کنار نخلستان کارون رنج خود به خروش آید فریادهای حسرت من گویی از موج های خسته به گوش آید شب لحظه ای به ساحل او بنشین تا رنج آشکار مرا ببینی شب لحظه ای به ساحل خود بنگر تا روح بی قرار مرا ببینی من با لبان سرد نسیم صبح سر می کنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحراها من آن کبوترم که به تنهایی پر می کشم به پهنه دریاها شادم که همچون شاخه خشکی در شعله های قهر تو می سوزم گویی هنوز آن تن تبدارم کز آفتاب شهر تو می سوزم در دل چگونه یاد تو می میرد یاد تو ُ یاد عشق نخستین است یاد تو آن خزان دل انگیزی است کاو را هزار جلوه رنگین است بگذار زاهدان سیه دامن رسوای کوی و انجمنم خوانند نام مرا به ننگ بیالایند اینان که آفریده شیطانند اما من آن شکوفه اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم شبها تو را بگوشه تنهایی در یاد آشنای تو می جویم شکسته شیشه ی قلبم کجایی مرحم دردم تو را در غربت عشقم غریبانه صدا کردم صدا کردم تو را هستی شنیدی و گذر کردی اکنون تو رفته ای من هم خواهم رفت فرق تو با من این است که من شاهد رفتن تو به كنار يارت بودم ولی تو … !
و به غروب زيبای خورشيد می نگرم
تا چشمان تو را در افق بيکران دلم نظاره گر باشم
و در شب به ستارگان می نگرم تا برق چشمانت را به خاطر آرم
من به موجهای دریا مينگرم تا طنينی از صدای تو را در گوش خود بشنوم
و حرفهايت را همانند مرواريدی در صدف دلم نگه ميدارم تا تداعی گر دوستی اول و آخرم باشد
من به هیچ صيادی اجازه نميدهم تا به صدف دلم دست نهد
تا که ببيند در آن چه مرواريدی بر جای مانده است
ميدانی که دريای دلم فقط برای تو آرام است و فقط به تو اجازه می دهد
که در جزيره ء قلبم پای نهی ....!!
و اینک ای آرام من ،من هر روز و شب بر روی صخره های جزيره
قلبم به انتظار تو مينشينم تا تو از راه برسی
تا ستارگان - خورشيد - آبها همه و همه برايمان سرودی از يکی شدن را زمزمه کنند...
| Design By : Night Skin |
