تبليغاتX
مترسک آرزو

مترسک آرزو

وبلاگی برای دوست داشتن های راستین

سارا.............

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا …

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه‌هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می‌خوام درمورد بچه بی‌انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد … بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم … مادرم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد … اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه … اون وقت … اون وقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اون وقت قول میدم مشقامو بنویسم…

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت: بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد
 
 
 
من که اشکم درومد ....
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 16:35 ] [ سایه ] [ ]

خانم ها قدر خودشون رو بدونن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ 
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود..
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می¬خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 11:18 ] [ سایه ] [ ]

مادر،چه واژه زیبایی است!!!!

(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش

مادر

تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا

باور کرد


حتي اگر نگويد...???

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 23:17 ] [ سایه ] [ ]

حرف دل

همه گويند كه : تو عاشق اويي
 
گر چه دانم همه كس عاشق اويند
 
ليك مي ترسم ، يارب
 
نكند راست بگويند ؟


*********

مــَـن بـی تــو
 
شعـــر خــواهــم نــوشتـــ؛
 
تـــو بــی مـَـن
 
چــِـه خــواهــی كــــرد؟
 
اصـــلا"
 
يــــادت هَستـــ
 
كــِــه نيستــَـمــ ...؟

***********


بگو کجا پنهان شده ای
 
که در قهوه ای سرکشیده ام هم
 
فالگیر پیدایت نمیکند . . .

************
یک استکان چای داغ مهمان منی
،
کنار پنجره بخار گرفته وقت تنهایی ات
،
نوش جان!
 
چای وفاداری من همیشه تازه دم است...
باران می بارد، بدون چتر زیر باران قدم می زنم
...
در زیر باران اشک می ریزم
،
تا تو نبینی
،
اشک هایی را که در پس غرورم سالها نریخته ام.
 
 **************
هَـــر روز بـَــر روی دِلـــمــ مــی نــویســمــ
 
" عـــاشقــی تـــا اطــلاع ثـــانــوی ممنـــــوع "
 
 
بــِـه رویـــای بـــا تـــو بـــودن کِـــه مــی رســـمــ
...
 
دیگــــر بـــار
 
دِلــــَمــ مــي لـــَـرزَد

***********


تـــو ، چـه می فهمی
 !
حــال و روز کسی را که
،
دیگر هــــیـــــچ نگاهی
 
دلــش را نمی لرزانـد ...!

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 15:46 ] [ سایه ] [ ]

لیلی،پروانه خدا


شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 15:33 ] [ سایه ] [ ]

حالم بد شد!!!!!!!!1

ميدانيد چرا منشی ام را اخراج كردم؟

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم منشی ام ژانت بهم گفت: ” صبح



 بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!!!؟



از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش

 

بود، تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و



 گفت:” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون



هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“



” خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته


 باشم. باشه بريم.“


براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي براي نهار، بلكه باهم رفتيم



 يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و



 از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.



وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:” ميدونين، امروز



 روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟



مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه.“



اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان

 من.“


وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:”ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته



 باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده



استراحت كنم.“



در جواب بهش گفتم: خواهش مي كنم!!!!!!!!!؟



اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت.



با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه



هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند



آواز ” تولدت مبارك “ رو مي خواندند .... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه



 لخت مادرزاد نشسته بودم!!!!!!

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 10:13 ] [ سایه ] [ ]

 

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه عزیزان تسلیت عرض می کنم

 
ما را از دعای خیر خود فراموش نکنید
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 19:35 ] [ سایه ] [ ]

واقعا که!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم با ماشين مي رفتم سركار كه موبايلم زنگ خورد.گقتم :الوووو بفرمائيد .فقط فوت كرد.!!

 

گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخوايي باهام دوست بشي دو تا فوت كن.دوتا فوت كرد!!!

 

گفتم: اگه زشتي يه فوت اما اگه خوشكلي دوتا فوت كن.دوتا فوت كرد!!!!

 

گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت كن اگه هستي دوتا فوت كن.دوتا فوت كرد!!!!!

 

گفتم فردا ميخوام برم رستوران.اگه ساعت 12 نميتوني بيايي يه فوت كن اگه ميتوني دو تا فوت

كن.دوباره دوتا فوت كرد.!!!!!!

 

با خوشحالي گوشي را قطع كردم .فردا صبح حسابي به خودم رسيدم ،بهترين لباسامو

 

پوشيدم .ادكلان زدم و تو پوست خودم نمي گنجيدم.همش فكرم به قرار امروز بود.

 

داشتم از خونه بيرون ميومدم كه زنم صدام كرد و گفت:

 

ظهر نهار ميايي خونه؟؟؟

 

اگه نميايي يه فوت كن اگه ميايي دوتا فوت كن.☼♀

 

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 11:41 ] [ سایه ] [ ]

دوست داشتن یا استفاده کردن


زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل


جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را


برداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را

انداخت

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست


گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه


به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را


تنبيه نموده


وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او


پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد


آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به


سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد


حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل


نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته


بود  نگاه مي كرد. او نوشته بود


دوستت دارم پدر


روز بعد آن مرد خودكشي كرد


خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را

 انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتنی داشته باشيد و

اين را به ياد داشته باشيد كه

در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و


اشياء دوست داشته مي شوند

همواره د ر ذهن داشته باشيد كه
:
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 


[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 13:4 ] [ سایه ] [ ]

ترمز عشق

داستان جالب و زیبایی هست.حتما بخونید دوستان

نمي دونم داستان رو از کجا شروع کنم انگار نه انگار 3 سال و 4 ماه و 3 روز و 12 ساعت از اون روز گذشته.
من اسمم ميناست.
مهدي معشوق من بود يعني در اصل ما عاشق هم بوديم .
مهدي يه مکانيکي کوچيک داشت که هم درس مي خوند و هم کار مي کرد اون رشتش مکانيک بود و من معماري مي خوندم .
اولين برخورد من با مهدي سر کلاس زبان بود که از من يک خودکار قرض گرفت اين ماجرا گذشت البته متوجه شده بودم که وقتي مهدي منو مي بينه دست وپاش مي لرزه .
 بعد از 2 هفته سر کلاس ادبيات استاد، دو به دو موضوع تحقيق مي داد  که يک دفعه استاد اسم من و مهدي رو خوند و گفت شما دو نفر درباره عشق ليلي و مجنون تحقيق مياريد .
بعد از اون روز من و مهدي تقريبا هر روز همديگرو مي ديديم و با هم صحبت مي کرديم تا تحقيقمون کامل بشه، يه چيزايي من مي بردم يه چيزايي مهدي مي آورد ولي نوشته هاي مهدي يه چيز ديگه بود تو نوشته هاش مي شد حس عاشقي رو ديد .
 تا اينکه يه روز رفتم دم مغازه مهدي.  صدا زدم ديدم هيچکس نیست، يه کم گوش دادم مي گفت : خدايا مي دوني که عشق من عشق پاکه ولي مي دونم که مينا به من جواب مثبت نمي ده اون پولداره و من اينجوري پس خودت کمکم کن
 وقتي برگشت منو ديد، جا خورد، رنگش برگشت و به پته پته افتاد
من برگشتم رفتم خونه و تا صبح به اين قضيه فکر کردم آخه منم عاشق مهدي شده بودم  اون يه پسره پاک بود .   فردا منو تو دانشکده ديد اومد جلو و گفت : ببخشيد به خدا قصدي نداشتم معذرت مي خوام  مي دونم شما بالاتر از من هستيد، بفرماييد اينم ادامه نوشته ها که اگه بگذاريد پيش اون نوشته ها ديگه تحقيق کامل ميشه فقط مي مونه صحافي که اونم با عرض شرمندگي مي افته گردن شما  خداحافظ.
 مهدي رو صدا زدم، گفتم: مهدي ، برگشت گفت : بله، بهش گفتم امروز ساعت 2 بيرون دانشکده منتظرتم ناهار مهمون مني
 از حرف من تعجب کرد گفت چشم.
ساعت 2 ديدم جلوي در منتظره. رفتم سوار ماشين شدم و مهدي هم امد سوار شد. رفتيم دربند. نشستيم با هم صحبت کرديم. مهدي گفت از بابت حرف هاي ديروز معذرت مي خوام بهش گفتم فراموش کن. مهدي گفت مي خواد يه چيزي بگه اگه ناراحت نميشي  بگم،   من خيلي دوست دارم، از ترم اول تا حالا که تورو ديدم عاشقت شدم اگه اجازه بدي مادرم رو بفرستم براي خواستگاري اخه مهدي پدرش فوت کرده
بهش گفتم  پنجشنبه شب منتظرت هستم .
تا اينکه شب خواستگاري وقتي پدرم فهميد مهدي مکانيک هست زير بار نرفت که با مهدي ازدواج کنم .
 کلي ناراحت شدم و گريه کردم ولي بالاخره پدرم راضي شد تا ما با هم ازدواج کنيم ولي گفت من هيچ کمکي نمي کنم  .
 يک ماه بعد با هم ازدواج کرديم . يک روز بعد از ازدواجمون مهدي موتور دوستش رو آورد تا با هم بريم بيرون آخه من عاشق موتور سواري ام.
سوار موتور شديم يک ساعت تو خيابونها چرخيديم که يک دفعه مهدي گفت بيا کلاه ايمني رو بذار سرت من گرممه من کلاه رو گذاشتم سرم يک آن ديدم سرعت موتور بيشتر شده گفتم: مهدي يکم آروم برو من ميترسم  گفت: سفت بشين مينا،  گفتم: مهدي يواش که يک دفعه به ديوار برخورد کرديم.
بعد از 5 ساعت چشم باز کردم ديدم تو بيمارستانم دستم هم شکسته بود. وقتي از پرستار پرسيدم مهدي کجاست؟ جوابي نداد يک دفعه مادر مهدي زد زيره گريه  وبا بغض  گفت مهدي مرگ مغزی شده، از پشته شيشه مهدي رو روي تخت ديدم . افسر راهنمايي ورانندگي علت تصادف رو پاره شدن سيم  ترمز موتور اعلام کرد.بعد فهميدم مهدي براي چي به من گفت کلا رو بذار سرت . حدود يک هفته از اين ماجرا مي گذشت و همچنان مهدي حالش بهتر نشد! . تو اين گير و دار يه زني آمد گفت پسرم ناراحتي قلبي داره تورو خدا قلب شوهرت رو بده به پسرم تا اون زنده بمونه...
 من عصباني شدم و با اون دعوا کردم مادر مهدي منو برد خونه تا استراحت کنم... وقتي خوابيدم مهدي آمد تو خوابم خيلي خوشحال شدم با هم حرف زديم که مهدي گفت:منو ديگه بايد فراموش کني فکر خودت باش
 از خواب پريدم و کلي گريه کردم اصلا تو حال خودم نبودم.
بالاخره راضي شدم که قلب مهدي رو به اون پسره بدم قلب کسي که فقط يک روز باهاش زندگي کردم ولي اون يک روز قد دنيا برام ارزش داشت. البته اين اهدای قلب کار اشتباهي نبود چون الان اون پسر شوهر من و پدر دوتا بچه هام هست و من خوشحالم که هنور مهدي کنارم هست.  

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 10:50 ] [ سایه ] [ ]