داستان جالب و زیبایی هست.حتما بخونید دوستان
نمي دونم داستان رو از کجا شروع کنم انگار نه انگار 3 سال و 4 ماه و 3 روز و 12 ساعت از اون روز گذشته.
من اسمم ميناست.
مهدي معشوق من بود يعني در اصل ما عاشق هم بوديم .
مهدي يه مکانيکي کوچيک داشت که هم درس مي خوند و هم کار مي کرد اون رشتش مکانيک بود و من معماري مي خوندم .
اولين
برخورد من با مهدي سر کلاس زبان بود که از من يک خودکار قرض گرفت اين
ماجرا گذشت البته متوجه شده بودم که وقتي مهدي منو مي بينه دست وپاش مي لرزه .
بعد از 2 هفته سر کلاس ادبيات استاد، دو به دو موضوع تحقيق مي داد که يک دفعه استاد اسم من و مهدي رو خوند و گفت شما دو نفر درباره عشق ليلي و مجنون تحقيق مياريد .
بعد از اون روز من و مهدي تقريبا
هر روز همديگرو مي ديديم و با هم صحبت مي کرديم تا تحقيقمون کامل بشه، يه
چيزايي من مي بردم يه چيزايي مهدي مي آورد ولي نوشته هاي مهدي يه چيز ديگه
بود تو نوشته هاش مي شد حس عاشقي رو ديد .
تا اينکه يه روز رفتم دم مغازه مهدي. صدا
زدم ديدم هيچکس نیست، يه کم گوش دادم مي گفت : خدايا مي دوني که عشق من
عشق پاکه ولي مي دونم که مينا به من جواب مثبت نمي ده اون پولداره و من
اينجوري پس خودت کمکم کن
وقتي برگشت منو ديد، جا خورد، رنگش برگشت و به پته پته افتاد
من برگشتم رفتم خونه و تا صبح به اين قضيه فکر کردم آخه منم عاشق مهدي شده بودم اون يه پسره پاک بود . فردا منو تو دانشکده ديد اومد جلو و گفت : ببخشيد به خدا قصدي نداشتم معذرت مي خوام مي
دونم شما بالاتر از من هستيد، بفرماييد اينم ادامه نوشته ها که اگه
بگذاريد پيش اون نوشته ها ديگه تحقيق کامل ميشه فقط مي مونه صحافي که اونم
با عرض شرمندگي مي افته گردن شما خداحافظ.
مهدي رو صدا زدم، گفتم: مهدي ، برگشت گفت : بله، بهش گفتم امروز ساعت 2 بيرون دانشکده منتظرتم ناهار مهمون مني
از حرف من تعجب کرد گفت چشم.
ساعت
2 ديدم جلوي در منتظره. رفتم سوار ماشين شدم و مهدي هم امد سوار شد. رفتيم
دربند. نشستيم با هم صحبت کرديم. مهدي گفت از بابت حرف هاي ديروز معذرت مي
خوام بهش گفتم فراموش کن. مهدي گفت مي خواد يه چيزي بگه اگه ناراحت نميشي بگم، من خيلي دوست دارم، از ترم اول تا حالا که تورو ديدم عاشقت شدم اگه اجازه بدي مادرم رو بفرستم براي خواستگاري اخه مهدي پدرش فوت کرده
بهش گفتم پنجشنبه شب منتظرت هستم .
تا اينکه شب خواستگاري وقتي پدرم فهميد مهدي مکانيک هست زير بار نرفت که با مهدي ازدواج کنم .
کلي ناراحت شدم و گريه کردم ولي بالاخره پدرم راضي شد تا ما با هم ازدواج کنيم ولي گفت من هيچ کمکي نمي کنم .
يک ماه بعد با هم ازدواج کرديم . يک روز بعد از ازدواجمون مهدي موتور دوستش رو آورد تا با هم بريم بيرون آخه من عاشق موتور سواري ام.
سوار
موتور شديم يک ساعت تو خيابونها چرخيديم که يک دفعه مهدي گفت بيا کلاه
ايمني رو بذار سرت من گرممه من کلاه رو گذاشتم سرم يک آن ديدم سرعت موتور
بيشتر شده گفتم: مهدي يکم آروم برو من ميترسم گفت: سفت بشين مينا، گفتم: مهدي يواش که يک دفعه به ديوار برخورد کرديم.
بعد
از 5 ساعت چشم باز کردم ديدم تو بيمارستانم دستم هم شکسته بود. وقتي از
پرستار پرسيدم مهدي کجاست؟ جوابي نداد يک دفعه مادر مهدي زد زيره گريه وبا بغض گفت مهدي مرگ مغزی شده، از پشته شيشه مهدي رو روي تخت ديدم . افسر راهنمايي ورانندگي علت تصادف رو پاره شدن سيم ترمز
موتور اعلام کرد.بعد فهميدم مهدي براي چي به من گفت کلا رو بذار سرت .
حدود يک هفته از اين ماجرا مي گذشت و همچنان مهدي حالش بهتر نشد!
. تو اين گير و دار يه زني آمد گفت پسرم ناراحتي قلبي داره تورو خدا قلب
شوهرت رو بده به پسرم تا اون زنده بمونه...
من
عصباني شدم و با اون دعوا کردم مادر مهدي منو برد خونه تا استراحت کنم...
وقتي خوابيدم مهدي آمد تو خوابم خيلي خوشحال شدم با هم حرف زديم که مهدي
گفت:منو ديگه بايد فراموش کني فکر خودت باش
از خواب پريدم و کلي گريه کردم اصلا تو حال خودم نبودم.
بالاخره
راضي شدم که قلب مهدي رو به اون پسره بدم قلب کسي که فقط يک روز باهاش
زندگي کردم ولي اون يک روز قد دنيا برام ارزش داشت. البته اين اهدای قلب
کار اشتباهي نبود چون الان اون پسر شوهر من و پدر دوتا بچه هام هست و من
خوشحالم که هنور مهدي کنارم هست.